تبليغاتX
دست نوشته هاي يك زوج جوان

دست نوشته هاي يك زوج جوان
برو ازدواج ميكن مگو چيست كار


خوب معلومه شما هم وقتي از  دست عروس چايي نخوريد همين ميشه ديگه
آقا ما كه چايي خواستگاري رو نخورديم ايشالله نصيب همه دوستان بشه
هي دنيا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!من ميخوام پياده شم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 22:48 توسط علي |


سلام به روی ماه همه

چند روز پیش یاد یه خاطره افتادم گفتم فرصت شد بزنم تو وبلاگ که همه بدونن این آقا علی گل چقدر بنده خدا عاشق بوده و هول کرده بوده

آقا علی پس از کلی رفتن و اومدن کار به جایی رسید که مامانم زنگ زد به مامان آقا علی گفت ما باید یه روز بیایم منزلتون تا بیشتر با شما و خانوادتون آشنا بشیم
خلاصه بعد از آماده شدن و پوشیدن لباس های پلو خوری راه افتادیم
با هزار بد بختی خونه علی اینا رو پیدا کردیم

وقتی رسیدیم دیدیم بعله ستاد استقبال تشکیل شده و علی  مدتی پیش بی صبرانه دم در منتظر ما وایساده و هی داره قدم میزنه!!

از چهره اش معلوم بود خیلی به اوضاع مسلطه

با کلی کلاس اومد جلو با مامان سلام و احوال پرسی کرد بعد هم با کلی حیا اومد طرف من و در حالی که سرش پائین بود سلام علیک کرد

بابا هم که گیر داده بود به قفل فرمون که شانس علي اون روز بد قلق شده بود

بابا اومد ، سلام عليك غليظ شروع شد

هر كي يه چشمه ميومد علي بابا رو تحويل ميگرفت بابا هم متقابلا ...

نشستيم پذيرايي شروع شد...نوبت به چايي رسيد مامان علي رفت تو آشپزخونه واسه چايي ريختن كه علي آقا بيارن تعارف كنن ... اما از اون جايي كه آقا هول شده بود كه زودتر بياد تو پذيرايي نديده بود كه مامانش آب سر يكي از چايي ها نريخته و سيني چايي رو با كلي كلاس آورد جلوي ما...وقتي به من رسيد من با كلي خجالت چايي رو برداشتم كه يهو ديدم مامانم و مامان علي دارن ميخندن كه وقتي به سيني نگاه كردم ديدم يكي از استكانا فقط مايه ي چايي دارهدو زاريم افتاد و خنديدم...

بنده خدا از خجالت آب شد...

راستي حتما  سوالا رو در اولين فرصت مينويسم ميذارم تو وبلاگ

شرمنده همتون...سارا

 التماس دعا

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 22:51 توسط wife |


سلام به همه دوستانی که وبلاگ ما رو میبینن و میخونن

می خواستم ازتون بابت دیر آپ شدن معذرت خواهی کنم

راستش به خاطر درسا و رفت وآمدهای فامیلی خیلی وقت نمیکنیم آپ کنیمشرمنده روی گل همتون

می خواستم ازتون نظر بخوام ببینم موافقید سوالاتی که من از علی آقا(بهترین گل زندگیم که الآن بنده خدا از فرط خستگی خوابیده و دوست دارم که آروم خوابیده باشه و شیرین ترین خواب ها رو ببینه)تو جلسات خواستگاری پرسیدم و ایشون از من پرسیدنو بذاریم تو وبلاگ؟

از تمامی دوستانی که برامون دعا میکنن ممنونم و از همتون التماس ۲آ دارم

از کسانی که دوست داشتن منو تو امر ترجمه یاری کنن بسیار سپاسگزارمحتما مزاحمتون میشم ایشالا بتونم جبران کنم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 1:8 توسط wife |


نمیدونم چه طور بگم

وقتی نظرات رو میخونم نمیتونم وبلاگ رو تمومش کنم

شاید تا الان ۳-۴ تا پست خداحافظی با عناوین مختلف نوشتم ولی دستم نمیره که تایپش کنم

همه خداحافظی ها فقط و فقط به خاطر یک جمله بود

به قول سارا (با کمی دلخوری) : آدم نوشتنی های دفترچه خاطراتش رو هیچ وقت عیان نمیکنه

ولی من بر خودم واجب میدونم که بنویسم و هم سن و سالان خودم رو تحریک کنم به ازدواج که اونها هم طعم زیبای زندگی رو بچشند

بگذریم

راستش امروز خیلی خوشحالم

تا حالا چند بار به خاطر تشکر از اوس کریم سوره حمد رو خوندم

انشالله اگه قطعی شد دلیلشو میگم

این چند روزه درگیر ترجمه های سارا هستیم

واقعا نمیدونم چه طور ازتون تشکر کنم

ماری خانم ممنون که پیغام گذاشتید و واسه کمک به من و سارا اعلام آمادگی کردید

عزیزی که کنار عشقت نشسته بودی و واسم کامنت گذاشته بودی دمت گرم ایشالله خوشبخت بشین .

مرغ سحر عزیز از تو هم ممنونم که پیشنهاد کمک دادی  واقعا نمیدونم چه طور تشکر کنم.

راستی خاطره خانم  از تاریخ عقد منو سارا سوال کرده بود

تاریخ عقد ما ۱/۱/۸۶ بود یه کم رونده نه؟

آخه ۱ فروردین هشتاد و شش مصادف بود با اول ربیع الاول

یادش بخیر اولین روز  رفتیم پیش یکی از وزرای سابق و رجال امروز و ایشون هم ما رو به عقد دائم هم در آورد

چه قدر خوش گذشت .فیلم عقدم یه پا طنزه

دست آقا داداش درد نکنه بنده خدا از بس فیلم گرفت تا شب دست درد داشت

آقا داداش ۲ سال از من بزرگتره ولی میدون رو واسه جوونا خالی کرده

اقا داداش همین جا دستتو می بوسم که اینقدر مردی

 مهدی کامنت گذاشته :

سلام علی اقا ... سلام سارا خانم ... بهتون تبریک میگم. همه وبلاگ رو از متن اول تا اخر خوندم. بهتون غبطه میخورم .... من 28 سالمه و تازه یک هفته هست که عقد کردم، اما چه عقدی؟ بدون هیچ علاقه و احساسی، خیلی از خودم بدم میاد، افسردگر دارم میگیرم .... طفلی نامزدمون ..... برامون دعا کنین که خدا مهر ما رو در دل هم بندازه .... وقتی میخوندم چطور برا یه متر کردن با هم شوخی و ناز میکردید گفتم خدایا تا همیشه همینطور عاشق نگهشون دار ..... ما رو دعا کنید، دعای جوون زود برآورده میشه. دعا کنید که خدا مهر ما رو روشن و علاقه رو در ما ایجاد کنه ... آمین . خوشبخت باشید.
یا حق

مهدی جان به خودت قسم تا کامنتت رو خوندم اشک تو چشمام جمع شده بود راستش دلم لرزید . چشمانم رو بستم و برایت بهترین ها را آرزو کردم . همیشه عاشق همسرت باش

دوستان تمنا میکنم عاشقانه ترین دعا ها را نصیب آقا مهدی و عیالشون  کنید

التماس دعا

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 23:38 توسط علي |


ديشب با سارا (بانو) داشتيم درباره وبلاگ صحبت ميكرديم

سارا ميگفت تو نسبت به همه كسائي كه ميان و و بلاگتو ميخونن مسئول و مديوني

ازش كمك خواستم ولي چه كنم كه اين ترم سرش خيلي شلوغه

حدود 100 صفحه ترجمه بايد تا آخر ترم تحويل بده . روز و شبمون شده ترجمه و لغت در آوردن واسه عيال

خدا رو شكر كه استاد هاي من تو موده ترجمه نيستن

دارالترجمه هم رفتيم چون متن ها تخصصي هستش صفحه اي 6000 تومان ميشه سر انگشتي حساب كرديم بخوايم بديم بيرون واسه ترجمه كم كم 400000 تومان پياده ميشيم چيزي در حدود پول 1 ترم دانشگاه من

بگذريم

ديروز حاج آقا (پدر خانم عزيز) زنگيد دعوتم كرد

عجيب بود!! همون اول فهميدم قضيه چيه آخه سابقه نداشته اينجوري و با اين رسميت برم هميشه تو مايه هاي نيمه هماهنگي ميرم اونجا يعني جواب قطعي نميدم كه ميام يا نميام

بنده خدا زنگ زده بود كه مطمئن بشه من حتما ميرم

با سارا رفته بوديم پونك (بوستان) واسه خريد كه يكهو بيخيال شديم و از بوستان زديم بيرون هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه حاجي زنگ زد

گفت دارم ميام دنبالتون

گفتيم پونكيم

گفت 5 دقيقه ديگه پيشتونم

نگو حاجي هم تو بوستان بوده واسه ما كيك و هديه گرفته بود

خدائيش اين حاجي ما آخرشه

تو زندگيم 2 تا الگو دارم يكي پدر و يكي هم پدر خانمم

به معناي واقعي كلمه مرده

از خصائل و فضائل همين بس كه دختر ته تقاريشو داده به من

خلاصه رسيديم دم در

كيف حاجي رو من آوردم ، حاجي هم صندوق عقب رو باز كرد

هي اصرار ميكرد شما بفرمائيد بالا ما هم فهميده بوديم و نرفتيم و كيك بردن حاجي رو تماشا كرديم

حاجي از اون كار درستاي روزگاره ايشالله درباره اش زياد خواهم نوشت

رفتيم بالا

مادر زن با لبخندي زيبا به استقبال آمد

سلام عليك و احوال پرسي

خواهر زن اومد

كلي تحويل گرفت

مادر زن به نيابت از من كيك رو بريد

حاجي به شوخي ميگفت بايد يه بهونه اي باشه كه ما كيك بزنيم

هر بار كه حاجي كيك ميزد به بدن حاج خانم با نگراني نگاه ميكرد

حاجي كيك براش خوب نيست

از خدا ميخوام 120 سال عمر به حاجي بده

من يكي كه در بست نوكرشم

خلاصه تولد ما 2 روز بود 26 فروردين و 27 فروردين

امروز هم كه تيتر وبلاگ رو عوض كردم

با كمك يونس جونم عنوان رو انتخاب كردم

يونس جان دوستت دارم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 22:23 توسط علي |




واي رودست خوردم
از دست عيال ميخوام سرمو بكوبم تو مانيتور
قرار گذاشته بوديم تو همه كارا با هم هماهنگ باشيم
نگو خانم سناريو چيده بود واسه ما
بانو جان همين جا اعتراف ميكنم كه كم آوردم
ديروز عمه و شوهر عمه ام از شهرستان اومده بودند تهران ساعت 7 عصر رفتيم ناصر خسرو واسه خريد دوربين ( با اصرار عمه ام كه حالا فهميدم كه اونم به دعوت عيال وارد اين بازي شده) خلاصه تا ساعت 11 بيرون بوديم
برگشتني داداشم زنگ زد كه منم باهاتون ميام خونه كجائيد؟
ادرس داديم اون هم خودشو به ما رسوند
اومديم خونه زنگ ايفون رو زديم
مادر با كلي تاخير آيفون رو بر ميداره
و با كلي تاخير دكمه آيفون رو ميزنه
ولي در خونه بسته است هر چي زنگ ميزنيم كسي در رو باز نميكنه
مجبور ميشم از كليد خودم استفاده كنم و به همين خاطر اولين كسي هستم كه وارد خونه ميشه
چراغ ها خاموشه
عيال دوربين به دست داره ازم فيلم ميگيره
مامان و بابا خنده اي بر لب دارن
خواهر هم با تبسم هميشگي نظاره گر ماجرائيست كه زن داداش محترمه برنامه ريزي كرده
به ساعتم نگاه ميكنم
خدايا امروز كه 26 فروردينه هنوز 2 روز مانده تا تولد من
تازه ميفهمم كه چه رو دستي خردم
خانمم واسه اينكه من ميدونستم 28 فروردين برنامه داره برنامشو 2 روز جلو تر انداخته البته با همدستي مادر شوهر
ديگه نميتونم بنويسم
تا همين الانشم كلاس صبح رو از دست دادم
ديشب تا دير وقت بيدار بوديم
من نميدونم اگه اخر عمري اين استاده منو حذف كنه تقصير من نيست (خانم گفته باشم ها !!!)
ماجراي كامل رو خواهم نوشت
راستي فردا عنوان وبلاگ عوض ميشه
متاهل 21 ساله ما حالا 22 ساله ميشه
آقا پير شديم رفت!!!
-----------------------------------------------------------
پي نوشت: به همه چيز مشكوك شدم راستي نكنه اينكه عمه و شوهر عمه ام اومدن تهران كار عيال باشه
نميدونم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 11:17 توسط علي |


عيال ما خوشش اومده از وبلاگ نويسي واسه همين بيشتر مينويسم تا بيشتر خوشش بياد

خيلي از كارم تعريف نميكنه ولي از لحن صحبت كردنش درباره وبلاگ مشخصه كه از كارم خوشش اومده

چي از اين بهتر كه آدم واسه عشقش واسه همه ي زندگيش بنويسه

منم واسه اينكه بانو از ما راضي باشه اينقدر مينويسم تا خودش بدون اينكه من ازش بخوام بشينه پشت كامپيوتر و بره تو اينپرتت¹ و وبلاگ رو بياره بالا و شروع كنه به خوندن پست ها و يه نظري هم براي اين دل كوچيك ما بزاره

ديشب بهم ميگفت علي دارم به اين فكر ميكنم كه دو روز ديگه كه حسابي درگير پيچ و خم زندگي شديم پاتقمون ميشه همين وبلاگ

منم دلداريش ميدادم و ميگفتم : نه عزيزم هيچ وقت نميزارم زندگي برات خسته كننده باشه مگه آقايي مرده

راستش ديروز رفته بوديم واسه ديدن منزل جديد

اگه خدا بخواد تا مرداد ماه ميريم خونه جديد

ديشب من متر آورده بودم و با بانو داشتيم پنجره ها رو متر ميزديم

چقدر احساس آرامش ميكردم وقتي سر متر رو ميدادم به او و خودم تا ته اتاق پيش ميرفتم نه براي متر كردن اتاق خواب بلكه براي ناز كردن پيش او و چه خوب تماشا ميكرد

با خودم اين شعر رو زمزمه ميكردم:

تا تو نگاه ميكني كار من آه كردن است

اي به فداي چشم تو اين چه نگاه كردن است؟

سر سانتيمتر ها با هم چونه ميزديم :

من : 2متر و 32

عيال: 2.3 متر

من : نه ، بنويس همون 2 متر و 32

عيال: حالا چه فرقي ميكنه؟

من:هر چي شوهرت ميگه بگو چشم(با خنده)

عيال: برو بابا چه فرقي ميكنه حالا

من:هيچي ميخواستم يه كم دعوا كنيم بعدش آشتي كنيم بريم بيرون شام بزنيم

عيال: اهان حالا كه اينطور شد 1 متر و 23

من: (با چشمك ) ايول پس شام افتاديم

كم كم پرده هاي عشق و عاشقي روز هاي اول داره تبديل ميشه به عشق ابدي

اين رو از روي نگاهش ميفهمم هنگامي كه به زمين نگاه ميكنه و سرش رو ميخوارونه و بعد زل ميزنه تو چشام و با جديت ميگه : تو خيلي بدي!

هميشه بهش گفتم كه اصلا بلد نيست دروغ بگه و خودش اين رو خوب ميدونه شوهرش يا همون  بچه  بازيگوش و دانش آموز هميشه اخراج ديروز  شايد ادم خوبي نباشه ولي انسان شناس خوبي است.

پس بانو بيا دست ها را رو به آسمان بالا ببريم و از او بخواهيم ما را آن طور كه هستيم به هم بشناساند نه آنطور كه ميخواهيم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 12:46 توسط علي |


كاسپر عزيز:

 من اول اين برداشت رو داشتم كه شما در دانشگاه همه حرفاتون رو با هم زديد

 و اون جلسه فرماليته هست

 ولي واقعا آنتي گيرل هستي بابا

 در مورد سوالاتي هم كه خانمتون ازتو كرده

 به نظره من واقعا مهمه در ابتداي زندگي حداقل تو يكسري از حداقل ها وجود داشته باشه

 من: راستش كاسپر جان من خيلي فكر كردم كه چه جوري استارت كار رو بزنم

 خودت ميدوني اين خيلي مهمه كه شما چه طور مسئله به اين مهمي رو مطرح كني شايد اگر من پيش قدم ميشدم و ميرفتم جلو و مسئله رو مطرح ميكردم چه بسا جواب خطرناكي ميگرفتم

 من اوايل كه خانمم رو ديده بودم و ذهنم درگيرش بود نشستم فكر كردم ديدم دختر جماعت توي دانشگاه تا 2-3 ترم اول خودشو نشون ميده واسه همين 3 ترم عيال رو زير نظر گرفتم البته نه اينكه هيز بازي در بيارم ولي كم و بيش حواسم جمع بود حتي آمار كلاس هاي عيال رو گرفته بودم

 اينكه چه جوري همه چيز جفت و جور شد و مادرم زنگ زد خونه خانمم اينا داشتانش خيلي جالبه كه در آينده حتما درباره اش مينويسم فقط اينو بگم كه كار خدا بود.

 در باره اينكه گفته بودي من اول اين برداشت رو داشتم كه شما در دانشگاه همه حرفاتون رو با هم زديد

 خانمم يه پا طالبانه

 به پسر جماعت جزوه هم نميداد چه برسه به اينكه بخوام برم جلو و ازش وقت ملاقات بگيرم

 --------------------------------------------------

 نمي دونم بگم يا نگم:

 آفريـــــــن

 به فكرتون

 به كارتون

 به ازدواجتون

 و فقط از خدا براتون عاقبت بخيري مي طلبم(از سويداي وجود)

 ياعلي

 من: قربونت برم عزيز دل

 ايشالله كه شيريني خورون رو پشت سر گذاشته باشي اگر هم هنوز مجردي ايشالله هر چه زودتر به جرگه متاهلين بپيوندي

 ما رو هم دعوت كني هديه خوب واست مياريم

 --------------------------------------------------

 ماری خانم:

 با وجود اینکه هر دوتون خیلی جوون هستید برای ازدواج( البته از نظر من) اما معلومه که عاقل و پخته هستید و می دونستید که چی از زندگی می خواهید.

 من :نظر لطفتونه

 اميدمون به دعا خير شما عزيزان است

 -----------------------------------------------------

 محمد

 می شه بگی چه جوری تو اون جو خانومت رو خندوندی؟

 من: محمد جان سوال خوبي پرسيدي

 راستش من خودم آدمه شوخي هستم و خانمم نسبت به من خيلي جدي تره

 يعني اصلا با هم قابل مقايسه نيستيم ولي به مرور هم اون داره از موضعش پائين مياد هم من دارم به سنگيني او نزديك ميشم

 من از قبل چند تا از اتفاقات جالب كه توي دانشگاه اتفاق افتاده بود رو تو ذهنم داشتم و هر 10 دقيقه يه حالي به مجلس ميدادم

 چيزي كه خانمم ميگه اينه كه : همون خنده ها باعث شد كه اون بتونه توي اون جمع 2 نفره احساس آرامش و راحتي بيشتري بكنه

 دروغ نگم 1 جك هم گفتم ولي پيشنهاد ميكنم از گفتن جك در جلسه اول بپرهيزي

 چون خيلي ها خوششون نمياد

 ولي اگه كلاس كار رو رعايت كني به نظر من ميشه توي جلسه خواستگاري جك هم گفت

 اينم بگم جلسه اول اكثرا خانواده پسر سعي ميكنن كلاس كار رو تا بالاترين حد ممكن رعايت كنند و همين باعث دلگرمي خانواده دختر ميشه

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 15:57 توسط علي |


سرانجام عيال رو راضي كردم تو وبلاگ مطلب بنويسه
ولي غافل از اينكه همه شرط و شروطي كه براي نوشتن برام گذاشته بود رو  يك جا پذيرفته بودم
اينم از نتايجش!!!!
بريم سراغ ادامه مطلب
عيال تا اينجا نوشته بود كه من زنگ خونه رو به صدا در ميارم
قشنگ يادمه مادر خانمم پشت آيفون با صداي خيلي كلفت گفت: بله؟؟
من هم پشت آيفون گفتم: سلام عليكم
ايشون هم تعارف كردند بفرمائيد بالا
يادش بخير وقتي رفتم بالا ديدم 2 تا خانواده 2 به 2 روبروي هم نشستن و هر 4 تا دارن منو نگاه ميكنن
مادر خانمم چاي آورد منم فقط ميخواستم يكي سكوت رو بشكنه و اصلا نتونستم لب به چاي بزنم

به نظر من سخت ترين لحظه ها توي اين چنين مراسم ها لحظه اي است كه همه به باهم سكوت ميكنن من اين رو توي جلسه بله برون برادر خانمم هم تجربه كردم و قشنگ ميتونستم بفهمم كه بنده خدا چه حالي داره!

خلاصه از من ميشنويد واسه جلسات اول خواستگاري بگرديد و يكي 2 تا از سر زبون دار هاي فاميل رو با خودتون ببريد كه خدايي نكرده دچاره چنين صحنه هاي فجيعي نشويد.

يادمه 20-30 ثانيه اي به سكوت گذشت كه خالم دست به كار شد و مجلس رو گرفت به صحبت و آخر سر هم نميدونم چه جوري به مادر خانمم فهموند كه جوونا برن صحبتاشون رو با هم بكنن

خلاصه مادر زن هم طبق رسم و رسومات بلند شد و ما 2 تا كفتر عاشق رو تا در اتاق همراهي كرد و رفت پيش مادر و خالم.

تا اينجاي كار كه به خير گذشته بود يادمه اولين جمله اي كه خانمم زد اين بود: خواهش ميكنم سكوت رو بشكنيد .

از اين حرفش فهميدم بنده خدا اونم از اين سكوت خرد كننده در عذابه

اينو بگم كه من و خانمم هر 2 توي يك دانشگاه و يك رشته درس ميخونيم و تنها تفاوت اينه كه من وروديه 83 ام و عيال ورودي 84

از اون جايي كه من از اون پسراي انتي گرل بودم برام خيلي سخت بود كسي كه تا ديروز تو دانشگاه ميديدمش الان جلوش نشستم و دارم ازش خواستگاري ميكنم

(مشكل ما بچه هايي كه تا حالا با دختر جماعت روبرو نشديم اينه كه توي اين جور جلسات 2 نفره خيلي عذاب ميكشيم . من چون اصولا آدم گوشه گيري نيستم 2-3 دقيقه كه گذشت تونستم مجلس رو بگيرم دستم و به قول معروف مخ عيال رو بزنم ولي ذهي خيال باطل چون چشمتون روز بد نبينه 5 -6 ماه رفتيم و آمديم و آخرش بدون جواب مثبت، نفهميديم چي شد كه 2 تا خانواده قرار بله برون گذاشتن.)

خلاصه ديدم خانمم 4 صفحه برگه A4  گذاشته جلوش فهميدم كه جلسه جلسه ي محاكمه ي منه بد بخته.خانمم رفته بود كتاب دكتر بانكي ( خدا ازش نگذره) رو برداشته بود و 114 تا سوال در زمينه هاي مختلف از توش در آورده بود و نوشته بود و مبخواست كه از من مادر مرده بپرسه

يه سري از سوال ها هنوز هم تو ذهنمه و بعضي وقتا كه ميخوام عيال رو اذيت كنم بهش تيكه ميندازم كه اون چه سوال هايي بود كه پرسيدي!!

سوال ها از هر دسته اي بود از مسائل اقتصادي بگيريد تا مذهبي و حتي ورزشي

خلاصه ما هم همه سوال ها رو ميپيچونديم و يه جواب  ميدايدم تا مخ طرف زده بشه ولي تو مسائل اقتصادي خيلي با حواس جمع جواب ميدادم كه يه وقت خدايي نكرده آدرس اشتباهي ندم

حتي يادمه جلسه آخر از خانمم پرسيدم :

اين داستان رو شنيديد كه بچه از مادرش ميپرسه مامان ناهار چي داريم؟

خانمم گفت نه!

گفتم ، مادر جواب ميده : ناهار عذاي غذاي شب داريم!!!!!!!!!

خانمم با تعجب نگاهي به من انداخت

گفتم فرض كنيد زندگي ما به اين سمت پيش بره ، به نظر شما چه بايد كرد؟

گفت : بايد صبر كرد

بدون معطلي گفتم: ايول

سرتون رو درد نيارم جلسه اول خواستگاري اونقدر خانمم رو خندوندم كه وقتي رفتيم مادر و خالم پرسيدن چي ميگفتين كه اينقدر بلند بلند مبخنديديد؟؟؟

به نظر من خيلي ها كه توي جلسات اول خواستگاري خشك برخورد ميكنن اشتباه ميكنن

چون جلسه اول فقط و فقط محلي است براي اينكه طرفين قيافه همديگر رو ببينند و يه مختصر ذهنيت از طرف مقابل در ذهنشون ايجاد بشه و اين خيلي بده كه شخص مقابل شما ، شما رو مرد يا زني عبوس و اخمو تو ذهن خودش جا بده كه اگر اين طور بشه بايد ماه ها وقت بگذاريد تا ذهنيت او رو عوض كنيد

 ادامه با عيال.....

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 13:20 توسط علي |


ايفون خونه به صدا در آمد
مامان : سلام ، خوش آمديد.....
خواستگارا( مادر داماد و خاله داماد): سلام  ....
بعد از احوال پرسي هاي مرسوم كه من هم همه اونها رو ميشنيدم بعد از 2 دقيقه وارد جمع كاملا زنانه شدم
نگاه ها سنگين بود ، با جديت تمام احوال پرسي كردم و بعد از مصافحه كنار مادر نشستم
چه قدر حضور مادر آرامش بخش بود !
بقيه ماجرا
مادر داماد: خوب عروس خانم حال شما
با سنگيني تمام : ممنونم شما خوب هستين
مادر داماد: عروس خانم تعريف كن درس ها چطوره؟
من: خدا رو شكر خوبه
مادر داماد: ولي علي اصلا درس نميخونه
من: سكوت
مادر داماد:شما چند واحد اين ترم برداشتي؟
من: 20 واحد
مادر داماد:هي به اين علي ميگم به چسب به درس مگه گوش ميكنه . اصلا درس نميخونه حاج آقا خيلي حساس رو درس بچه ها آخه خود حاج آقا عضو هيئت علمي دانشگاه ...
من: باز هم سكوت

بعد از اينكه مادر علي من رو تست كرد به اتفاق خواهرش (خاله علي) افتادند به جون مامانم و از هر دري شروع كردند به صحبت ، من هم در كمال آرامش هر 3 را ور انداز ميكردم.
خلاصه بعد از چند دقيقه صحبت بين طرفين خاله علي به موبايل علي زنگ زد و گفت : علي آقا منتظر شمائيم

علي هم بعد از 10 دقيقه زنگ خونه رو زد بعدا فهميدم آقا رفته قضاي حاجت( اينو علي بعد ها به من گفت كه از استرس رفته روم به ديوار ......)
بعد هم كه داماد زنگ خونه رو زد و دست خالي وارد خونه شد.( بدون گل) خودش بهم گفت كه سر اينكه كي دسته گل رو بياره دعوا بوده آخه همه گل رو به هم پاس ميدادن آخر سر هم مادر علي راضي ميشه گل رو بياره
ادامه داستان در روز هاي آينده...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 20:28 توسط wife |